اشکیم و درد و حسرت و آه ...
آرش عزیزم
درد است که در اوج جوانی
ناگهان طعم مرگ را بچشی
و هم آغوش خاک سرد شوی!
خاک،خاک،خاک...
نه ...
تپش های قلب ما هنوز تو را می خوانند
تو زنده ای و در ما جاودانه ای!
من از هر چه جاده و ماشین بیزارم...
از آن تصادف لعنتی
که همه ی ما را از آغوش پر مهر تو محروم کرد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 2:30 توسط نوشین
|
آری،می شناسم تبار و ریشه ی خود را!