به توسکا...
17 شهریور بود که آمدی
تا بعد از مدت ها،شبی را با هم باشیم
به یاد آن شب ها،که تا خود صبح حرف برای گفتن داشتیم
کمی حرف زدیم
تو از خستگی روی تخت من خوابت برد
ترسیدم که مبادا سرما بخوری
به آرامی تو را در پتویی که روی آن خوابیده بودی،پیچاندم
آنقدر آرام و ناز خوابیده بودی
که دلم خواست عکسی به یادگار از آن لحظه ات داشته باشم
پای کبودم را یادت هست؟
رفتم دوربین را از کمد بردارم،درش خورد به پای ام
آنقدر مست حضورت بودم که دردی حس نکردم
بعد از گرفتن عکس
کنارت نشستم
چشمانم را به تو دوختم
آنقدر نگاهت کردم
تا از تمام دلتنگی هایم تهی شدم
و سرشار شدم از تو و خاطراتمان
و تا صبح از شوق حضورت
خواب به چشمانم نیامد
***************************
از بابلسر که برگشتیم
داشتم از دلتنگی خفه می شدم
از همان لحظه ای که خداحافظی کردیم
دلتنگ ات شده بودم
در اتاق ام را که باز کردم
جای خالی ات
دل ام را تنگ تر کرد
به تخت ام پناه بردم
به امن ترین نقطه ی دنیایم
که غرق عطر تن ات شده بود
دل تنگ ام را از یاد بردم
و آن شب را چه آرام
در عطر تن ات خوابیدم
مهرماه 90
آری،می شناسم تبار و ریشه ی خود را!