قدم نو رسیده مبارک!
و پس از دردهای بسیار
تو را زائید
سومین دندان عقل!
به دنیای دهان ام خوش آمدی!
و پس از دردهای بسیار
تو را زائید
سومین دندان عقل!
به دنیای دهان ام خوش آمدی!
به حلق آویز اعدام
می اندیشم
و
لحظه ی وداع تو
با دنیای فانی
آن هم
تنها
به جرم اندیشه
فریادهای مرده
گلویم را می فشارد
تنها
برایم
بغض شکسته می ماند
و
اشک های خونین
پ.ن:
به
فرزاد کمانگر،علی حیدریان،فرهاد وکیلی،شیرین علم هولی،مهدی اسلامیان
که اعراب اسلام را به وجود مردمان اش تزریق کردند
و اسلام دین رسمی اش اعلام شد!
...........................................................................
و این چنین بود
که سرگذشت دخترکان اش نیز دست خوش تغییرات شد!
...........................................................................
مردان حقیر
دختران را معامله می کنند
با سکه های زر
خودشان را
که نه
بکارتشان را
و در سیر زمان
چه حقیر دخترانی متولد شدند
دخترانی که به یکدیگر فخر می فروشند
که
بکارت
نداشته ی خود را
با سکه های زر
بیشتری
معامله نموده اند
پ.ن:
مهریه=معامله ی بکارت
نیچه
با دستان تو رقم می خورد
دستان مقدس تو
که همچون وجود ات مقدس
و ستودنیست
می دانم که سال هاست
آن گونه که باید
قدر دان ات نبوده اند
و بسیاری از حقوق ات را
نادیده گرفته اند
اما
بدان
من
خاموش نخواهم شد
و تا احقاق حقوق ات
فریادهایم
امتداد خواهند داشت
پ.ن:
بر دستان یکایک کارگران زحمتکش سرزمین ام بوسه می زنم.
یاد آنان که در راه احقاق حقوق کارگران از جانشان گذشته اند گرامی و راهشان پر رهرو باد.
اتفاقی چند نفر از دوستانم را بعد از مدت ها دیدم!
ساناز عزیزم را بعد از ۲ سال دیدم٬در طول این دو سال فرصت نشده بود که همدیگر را ببینیم اما همیشه به هم زنگ می زدیم و از حال و روز هم با خبر بودم.آخرین باری که با هم تماس داشتیم عید بود.
تیر ۸۷ بود٬بچه ها یکی یکی امتحاناتشان تمام می شد و رهسپار خانه هایشان می شدند و من و چند نفر از دوستانم تا آخرین روز امتحانات٬امتحان داشتیم و همچنان در خوابگاه به سر می بردیم٬در همان روز های سخت و گرم و دلگیر بود که خبر تصادف سمانه که بعد از امتحاناتش رهسپار خانه گشته بود٬در خوابگاه پیچید و سمانه مهمان کما شد و زندگی نباتی اش را آغاز کرد.آن روزها همه در شوک به سر می بردیم.از آن تصادف همه جان سالم به در بردند و تنها سمانه ی عزیز من به آن حال و روز دچار شد.
سمانه دانشجوی رشته تربیت بدنی٬ورودی بهمن ۸۵ بود٬زلال ترین و مهربان ترین دختر دانشگاه!
خیلی دوست اش داشتم خیلی!از همان اولین باری که دیدم اش٬جذب وجود پاک اش شده بودم.
سمانه و ساناز هم اتاقی بودند و دوستیشان زبان زد خاص و عام بود!بعد از آن اتفاق ساناز نابود شد٬اما در تمام این ۲ سال هر روز با سمانه تلفنی صحبت می کرد و با وجود فاصله زیاد بارها به ملاقات اش رفت٬سمانه تنها با شنیدن صدای ساناز اندک عکس العملی از خودش نشان می داد......
من٬نمی توانستم باور کنم و طاقت دیدن سمانه را با آن حال نداشتم...در تمام این دو سال همیشه خاطرات زیبای با او بودن همراهم بود و همیشه از ساناز جویای حال سمانه می شدم....
امروز همین که ساناز را دیدم از سمانه پرسیدم٬سکوت کرد و اشک هایش سرازیر شد!منم هم فقط بهت زده نگاهش کردم و اشک ریختم...گفتم:کی؟...گفت:۷فروردین...گفتم:چرا به من نگفتی؟...گفت:می دانستم طاقت اش را نداری...گفت:خواسته خداست دیگر٬قسمت اش این بوده شاید....با خودم گفتم:خوش به حال ساناز که می تواند با این حرف ها اندکی خودش را آرام کند٬من که هیچ وقت نمی خواهم و نمی توانم که اتفاقات را به حکمت و تقدیر گره بزنم و خودم را گول بزنم و آرام کنم...
سمانه ی عزیزم یادت در تمام لحظه هایم جاریست
و به جایش دو قلاده ببر مازندران می گیرند!
از روس ها
ببری را که خودشان منقرض کرده اند
و این است حال و روز محیط زیست ما!
پ.ن:
ببرهای خوشگل و نازنین ام به وطن غریبتان خوش آمدید!
یعنی درد
یعنی سر گیجه و سر درد
یعنی تب مداوم
یعنی تهوع مزمن
یعنی بالا آوردن داشته ها و نداشته ها
با هم
قهوه می نوشم
تلخ
تا شاید
تلخ
کامی ام بر
تلخی روزگار فائق آید
تلخ
جلوه ی کمال بهار است
و من
مدهوش ِ جاودان ِ
عطر ِ سکر آور ِ
این جلوه ی بی مانند
و بر خویش سخت می فشرد
خون بر هستی ات جاری می شود
از تو٬حتی ناله ای هم بر نمی آید
چرا که انتظار دیرینه ات پایان می یابد
مرگ٬هم بستر ات می شود
یگانه هم بستر بی ریا ات!