آخر اين چه شکستن است
که هر صبح به اميد يکی غروب و
هر غروب
خيال صبح ديگری شايد؟
يعنی بعد از اين همه وزيدن و زمهرير
نمی‌دانيد نجات نهايی پروانه
در تحمل پاييز نيست؟

 

*سید علی صالحی*

و خدایی که در این نزدیکی ست

من تنهایم تنهایم تنهایم

و دردهای من همه از عشق است

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد



و درد هایم را به کوه دادم سنگ ریزه شد،به اقیانوس دادم ابر شد،به ابر گفتم آتش گرفت.پس آتش هایم را به نی لبکی دادم که می خواند:

          از نیستان تا مرا ببریده اند                      در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق              تا بگویم شرح درد اشتیاق



اکنون من اینجایم<شهناز زنده است> و از چشم کوهستان و از چشم های درخت و از چشم های سنگ و از چشمان آفتاب به این جهان و حرکات دوارش نگاه می کنم...

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند



و من که دست هایم از دست های زندگی کوتاه ترند...کوتاه مثل آ...ه ای لبخند و شور اشک هایی که از زنبور هایی که پرورش دادم عسل ترند

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم



...نگاه می کنم به چرخه ای از قندیل در دوردست ها و با باران فراموشی آور اردیبهشت می ریزم می ریزم می ریزم و با عاطفه مادرانه طبیعت بی جان را از نور...و احساس هستی سرشار می کنم...

وقتی نگاه می کنی به کوهستان دردمند ساکت مغرور...ای دوست خاطرات مرا به آب ها بسپار...



دست های عالیه را به سیامک،دلتنگی های انوش را به میترا،نبض معین را به نعمت زندگی ام می سپارم

من درد مشترک هستم      مرا فریاد نکن       اشک رازی ست       لبخند رازی ست       عشق رازی ست



***عاطفه حسینی(دوست و هم بند خاله)***

شهنازها نمی میرند

کوه بود و استوار

و برق چشمانش،صبح خورشید

نه تبری بر ایمانش کاری

و نه زنجیری بر پایش

گامهایش امید بود و امید،

دستهایش،

دستهایش بوی نان می داد و آزادی

افسوس قدرش ندانستند،

و بالش بشکستند

اما او،

پرنده بود و پرواز.


***دکتر موسوی(دوست و پزشک محبوب خاله)****

دپرسيون

داروخانه شبانه روزی

با آن همه قرص خواب

خوابش نمی برد

قفسه ها سرشار از دردهای تاریخ گذشته است

خوابگردها صف کشیده اند

  من اما کابوس هایم را نسخه کرده ام

دکتر کشیک دفترچه را مهر می زند

من از خواب می پرم

و داروخانه های شبانه روزی

برای همیشه می خوابند!

                                       "اکبر اکسیر"

گفتمان

گنجشك ها هم سياسي شده اند

شب ها در خوابگاه درختان پياده رو

هي بحث مي كنند،داد مي كشند،شعار مي دهند

چون همزمان حرف مي زنند

حرف هايشان را نمي شنويم

تفنگ بادي ها مي آيند چراغ مي اندازند

گنجشك ها سراسيمه پادرختي مي شوند

اين درخت امسال چقدر گنجشك آورده است!

خدا كند ما       گوش كم نياوريم.

                                                  "اكبر اكسير"

احوال نوشت:

كابوس شده ام،فرياد...تظاهرات...اعتصاب...ديكتاتورهاي هيولا...بمباران...خون...مرگ...

نيما هم كه از سه شنبه ي پيش ناپديد شد...فقط فهميديم در آغوش اوين است...

 

زن،شعر هستی است

سرایش/

فراگیری خواندن بخش نانوشته است در نوشته/

شاعر طرح کننده سؤال هاست/

شعر چون یک زن/

که در او جهان پنهان می شود و آشکار می کند ترکیبی را ...


                                                                             "اکتاویوپاز"


!

خاله شهناز اینجاست...نمی توانم به چهره اش چشم بدوزم...باورم نمی شود،او بود که چند سال پیش بر

بلندترین قلّه های ایران گام می نهاد و فتح دماوند یکی از شیرین ترین لحظه هایش بود؟...

امیدوارم این بیماری لعنتی از جانش رخت بر بندد...

!


او شهروند آزاد و ايمن زمين است،چون او را به زنجيري كشيده اند،چندان بلند تا پهنه ي زمين يكسر در اختيار او باشد،البته فقط تا آن حد بلند كه هيچ گاه نتواند مرزهاي زميني را پشت سر نهد.اما در عين حال،شهروند آزاد و ايمن آسمان نيز هست،چون او را با همان شگرد به زنجيري آسماني نيز كشيده اند.هنگامي كه مي خواهد بر زمين باشد،گلوبند آسمان راه نفس بر او مي بندد و هنگامي كه مي خواهد در آسمان باشد،گلوبند زمين.با وجود اين،همه ي امكانات در اختيار اوست و او اين را حس مي كند،بله،او حتي از اين كه همه چيز را به حساب نقصاني در بند نخست بگذارد سر باز مي زند.


كافكا

اهمیت حیاتی آگاهی تاریخی

آن کس که می داند چگونه تاریخ بشر را به تمامی همچون تاریخ خویش احساس کند،به یاری تعمیمی سهمناک و هیولاوش،همه اندوه...قهرمانی را در شب نبردی مشکوک که حاصلی جز زخم های تن و از دست شدن یاران ندارد،احساس می کند.

اما تحمل این بار سنگین اندوه...برای آن کس که بس هزاره ها در آفاق پس و پیش خود دارد...یا در مقام وارث...یا در مقام شریف ترین همه ی اشراف گذشته و در عین حال نخست سلاله ی اشرفیتی تازه...است،سرانجام سعادتی به بار خواهد آورد که تا کنون هیچ کس آن را نشناخته است..."این احساس ناگهانی را باید انسانیت نامید!"


***نیچه***

سه قطره خون

دریغا که بار دگر شام شد،

سرا پای گیتی سیه فام شد،

همه خلق را گاه آرام شد،

مگر من، که رنج و غمم شد فزون.

جهان را نباشد خوشی در مزاج،

بجز مرگ نبود غمم را علاج،

ولیکن در آن گوشه در پای کاج،

چکیده است بر خاک سه قطره خون.


پ.ن:بر گرفته از داستانک سه قطره خون*صادق هدایت* که برایم بسیار دوست داشتنیست.