صانع ژاله!

برادر کُردم

فرقی نمی کند چه عقیده ای داشتی

و عضو کدام گروه بودی

اصلاً عضو گروهی بودی؟!

تو انسان بودی

و کشته شدنت برایم بسیار دردناک است

و دردناک تر از آن،این است

که عده ای خون تو را وسیله ای قرار دهند

برای مشروعیت بخشیدن به خویش!




شب نوشت:

محسن نامجو آلبوم بوسه های بیهوده اش را برایم می خواند

و من با فشار خون 9، پر از سرگیجه ام...


اشکیم و درد و حسرت و آه ...

آرش عزیزم

درد است که در اوج جوانی

ناگهان طعم مرگ را بچشی 

و هم آغوش خاک سرد شوی!

خاک،خاک،خاک...

نه ...

تپش های قلب ما هنوز تو را می خوانند

تو زنده ای و در ما جاودانه ای!

من از هر چه جاده و ماشین بیزارم...

از آن تصادف لعنتی

که همه ی ما را از آغوش پر مهر تو محروم کرد...


هموگلوبین!

در این یک سال

از بس که خون گریستم

هموگلوبین خونم کاهش یافته!

این را نتیجه ی آزمایشی می گوید

که به اصرار مادر،برای تأیید سلامت

سالی یک بار انجام می دهم



آزمایش نوشت:

همه چیز عالی ست فقط اندکی هموگلوبین ام کاهش یافته....


به محسن برزگر

بر دهان ما مهر سکوت زده اند

و فریادهای ما را به بند کشیده اند

اما

یارای به بند کشیدن اندیشه های ما را ندارند

ذهن ما زایشگاه اندیشه هاست!

به سکوت سهمگین نوشیروانی ننگر

که روزی پر از فریاد بود...

فریاد های ما هنوز نفس می کشند

و در اذهان ما مأمن گزیده اند

روزی تو آزادی را در نوشیروانی فریاد می زدی

و امروز نوشیروانی آزادی تو را!!!

 

 

*نوشیروانی=دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل!

 

روز نوشت:

امروز برای اولین بار باقالی محسن نامجو را چشیدم!

برف!

بر آستان پنجره

انتظار می چشم ات

ای برف!!!

به یاد داری؟

سال هاست

که به مهمانی شهرم نیامده ای!

بیا!!!

 بیا و سفید پوشمان کن!

در این روزگار سیاه!