پس از کابوسی طولانی از خواب می پرم.خودم تپش های تند قلبم را می شنوم
و در هوای دلگیر اتاقم مبهوت می مانم.خوب می دانم که دیری ست خوابی
عمیق،طولانی و آرام را به خود ندیده ام.اما نمی دانم این کابوس حاصل غفلت
چند دقیقه ای چشمانم در یک شب تاریک است یا در روزی که روشن است.روزی که
تمام روشنی اش از نور خورشید است و بس.روز! از آن روزهایی که من همیشه از
آن ها فراری ام.روزهای شلوغ،مبهم،سردرگم،دردناک و... من عاشق شب ام!و
سیاهی و سکوت اش را همیشه به جان میخرم.دلم می خواهد تمام شب را زندگی
کنم!تمام ام را زندگی کنم!و پیش از آن که خورشید طلوع کند بخوابم.خوابی
مطلق!چقدر خوب است تمام روز را خوابیدن.مگر روز چه دارد؟جز نفس کشیدن در
جامعه ای که خفه ام می کند و اشک هایی که بی اختیار در خیابان سرازیر می
شوند،هر گاه که کودکی را در حال فروختن آدامس و باطری و فال و...می
بینم...هیچ کس و هیچ چیز سر جای خودش نیست.مردمی که برای تأمین زندگی
کارند.مردانی که مردانگی را از یاد برده اند و زنانی که زنانگی خود را به
یاد نمی آورند.زنان!اکثر زنان این جامعه بی آنکه بدانند،حتی با خود هم
غریبه اند!یا خود را در چادر سیاه فراموشی پیچیده اند و یا در
خودآرایی،خود را مدفون کرده اند!
انسانیت از دست رفته است!انسان از دست رفته است و گم شده است!!!
روز هیچ ندارد.روز حالم را بهم می زند.من از روز بیزارم.اصلاً من از روز می ترسم.من از گم شدن می ترسم....