خيابان را،سراسر خون گرفته ست.
چراغ ِ شهر پنهان است.
موجي گرم در خون ِ خيابان است.
خيابان،خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم تير،خون مي ريزدش آهسته از
هر بند...
"خيابان را،سراسر خون گرفته ست.(مي گويد به خود،عابر)
مردم به ناچار خاموش اند.
"در شولاي ِ خون پنهان،به خانه نمي رسم.او نمي داند.مرا ناگاه
در زندان مي بيند،به چشم اش قطره اشكي بر لب اش زهر خند،
خواهد گفت:
"خيابان را سراسر خون گرفته ست...با خود فكر مي كردم كه خون ريزي گر
هم چنان تا صبح مي پائيد مردان و زنان از خفيه گاه خود به
خيابان باز مي گشتند"
خيابان را
سراسر
خون گرفته ست.
چراغ ِ شهر پنهان است،موجي گرم در خون ِ خيابان است.
خيابان-خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم تير خون
مي ريزدش آهسته از هر بند...
*شعر ِ مه ِ احمد شاملو ست كه برخي از واژگانش را تغيير داده ام*