سر ریز های ذهن من(264-)

الی جانم

عزیزکم

خودسوزی های مداوم

تنها از آن تو نیست

همه ی ما به آن دچاریم

و این مملکت،گور دسته جمعی ما ست!

سر ریز های ذهن من(265-)

هرگز نتوانستم

                   دور چشمانم خط بکشم

به همین خاطر

                   هنوز یاد نگرفتم خط چشم بکشم

سر ریز های ذهن من(266-)

آرام بخش ها بی اثرند

                             باید تهوع آور مصرف کنم

                                                            تا این روزگار را تمام قد بالا بیاورم

سر ریز های ذهن من(267-)

بارها و بارها

حرف هایم را سر بریدم

وقتی که گوشی برای ادراک آن ها نیافتم

حال،من گورستانی عمیق از حرف های ناگفته ام

سر ریز های ذهن من(268-)

چشمانم را گشودم...

مسخ شده ام!

تبعید شده ام!

سهم من از این زندان

هوایی ملول و ابری ست

هوایی هست؟؟؟

هوایی نیست!!!

روزها بغض ام

شب ها اشک ام

مگر روز و شب را مرزی ست؟!

چشمانم را می بندم...

 

وقایع نوشت:

کابوس ادامه دارد...ژاپن...زلزله...سونامی...انفجار نیروگاه های هسته ای...

نیما به آغوش توسکایش بازگشت...

حسام نت فالش ات فیلتر شده است آیا؟!!

هرزه نگاران و کلاغ شورشی هم فیلتر شدند!!!

سه شنبه ۲۴ اسفند ۸۹...بهنود رمضانی...۱۹ساله...از اهالی قائم شهر...دانشجوی مکانیک۸۸ دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل...در تهران...دستگیر شد...و تحت وحشیانه ترین شکنجه ها و شوک های الکتریکی مداوم...توسط عوامل کثیف حکومتی...کشته شد...

۲۷ اسفند...الی...صدایش...شعر خوانی اش...مهربانی اش...مادرانگی اش...عباس۱...عباس۲...بغض...سکوت...سالی که گذشت...لحظه های آخر سال...۱ساعتی که محشر گذشت...

سر ریز های ذهن من(269-)

تحملي اجباري

در پس اجباري تجملي

در چهار وجهي منتظم

از درون اما،نامنتظم

درون و برون

چه فاصله ايست ميانشان

از جنس فرسنگ

فرسنگي كه ميل مي كند به سنگ

سنگ،سنگ،سنگ

سنگ قبر

قبر مرگ!

سر ریز های ذهن من(270-)

شادی هایم را

باد بر دوش اش گذاشت و با خود برد...

به کجا؟نمیدانم!

ناکجا شاید

چه فرقی می کند؟!بردشان دیگر!

من ماندم و کوله باری از غم

که سنگین تر می شود هر دم

سر ریز های ذهن من(271-)

هيچ

مرزي نمانده

ميان خواب و بيداري ام

مي جويم ات نوشين

نمي يابم ات اما

به گمانم جا مانده اي

در بحبوحه ي لحظه لحظه هاي

تير و خرداد

۸۸

 

درون نوشت:

حصار تنهايي ام تنگ تر مي شود هر دم

سرریز های ذهن من(272-)

تیغ رگ ات را به آغوش می کشد

و بر خویش سخت می فشرد

خون بر هستی ات جاری می شود

از تو٬حتی ناله ای هم بر نمی آید

چرا که انتظار دیرینه ات پایان می یابد

مرگ٬هم بستر ات می شود

یگانه هم بستر بی ریا ات!

سرریزهای ذهن من(273-)

انجماد حادث شده

و تحیر غالب

که چگونه همچنان سلول های خاکستری ام بی وقفه می اندیشند!

سرریز های ذهن من(منفی بی نهایت)