...

آن روز

که ما کنار هم باشیم

و یا به یاد هم باشیم

روز من است

روز تو ست

روز ما ست

...

پس از کابوسی طولانی از خواب می پرم.خودم تپش های تند قلبم را می شنوم و در هوای دلگیر اتاقم مبهوت می مانم.خوب می دانم که دیری ست خوابی عمیق،طولانی و آرام را به خود ندیده ام.اما نمی دانم این کابوس حاصل غفلت چند دقیقه ای چشمانم در یک شب تاریک است یا در روزی که روشن است.روزی که تمام روشنی اش از نور خورشید است و بس.روز! از آن روزهایی که من همیشه از آن ها فراری ام.روزهای شلوغ،مبهم،سردرگم،دردناک و... من عاشق شب ام!و سیاهی و سکوت اش را همیشه به جان میخرم.دلم می خواهد تمام شب را زندگی کنم!تمام ام را زندگی کنم!و پیش از آن که خورشید طلوع کند بخوابم.خوابی مطلق!چقدر خوب است تمام روز را خوابیدن.مگر روز چه دارد؟جز نفس کشیدن در جامعه ای که خفه ام می کند و اشک هایی که بی اختیار در خیابان سرازیر می شوند،هر گاه که کودکی را در حال فروختن آدامس و باطری و فال و...می بینم...هیچ کس و هیچ چیز سر جای خودش نیست.مردمی که برای تأمین زندگی کارند.مردانی که مردانگی را از یاد برده اند و زنانی که زنانگی خود را به یاد نمی آورند.زنان!اکثر زنان این جامعه بی آنکه بدانند،حتی با خود هم غریبه اند!یا خود را در چادر سیاه فراموشی پیچیده اند و یا در خودآرایی،خود را مدفون کرده اند!

انسانیت از دست رفته است!انسان از دست رفته است و گم شده است!!!

روز هیچ ندارد.روز حالم را بهم می زند.من از روز بیزارم.اصلاً من از روز می ترسم.من از گم شدن می ترسم....

ناخن هایم

              سبز می شوند

                                 با لاک

تا شاید

           بهار

                 به مهمانی دستانم بیاید

دوری ات چه نزدیک می شود!

                                      آن هنگام

                                                    که تمام لحظه هایم از تو لبریز می شوند!!!

دریا آغوش بی انتهایش را گشوده بود

ساحل بی تاب قدم ها بود

و ما ...                                         

درد می شوم

و قطره قطره می چکم

بر تمام هستی ام

آه می شوم

و در حصار می کشم

من!تمام مستی ام

امروز که به کارخانه رفته بودم،شاهد رفتاری غیر اخلاقی از سوی یکی از مدیران با یکی از کارگران بودم...نمی دانم بعضی ها کی می خواهند بفهمند که همه ی ما،در هر جایگاه شغلی،اجتماعی،علمی و... انسانیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و باید برای حقوق یکدیگر احترام قائل شویم!

من و تو باید سدی شویم!

بیا آغازگر بسیاری از تغییرات سازنده ما باشیم!


پ.ن:حالم خیلی بد می شود،وقتی که می بینم خیلی ها هنوز این موضوعات ابتدایی را درک نمی کنند.

عجیب معتاد شده ام!!!

به تنها قدم زدن

در دل پیاده روهای پاییزی

 

 

*روزگار مرا سقط خواهد کرد*

خسته ام

از سال های مبهمی که شتابان در گذرند

و تنها تکثیر کننده ی تنهایی در لحظه هایم هستند

تنهایی و دلتنگی!

دلتنگ ام برایت نوشینک

دخترک ِ شاد و شیطان و شیرین زبان

.

.

.

بوی مهر که به مشامم می رسد

جانی دوباره می گیرم

از نو زاده می شوم گویی

مهر همیشه سر آغاز است برایم

 

غم را که به دار آویختم

                            شاخ و برگ اش پر شد

                                                         جایی برای شادی نماند دیگر

خود را رهانیده ام

از تمام بندها

از تمام تعلقات

از تمام هستی و نیستی

بی تاب ِ هم آغوشی با تو ام!

زودتر بیا!ای مرگ!!!

که مرده ام بی تو!

شالی ها را که درو کردند

آسمان هم که پس از ماه ها بارید

شهریور هم که رخ نمود

...

نسترن گفت:رتبه ات ۳۰۰ شده

...

تولد

           اجباریست

مرگ

         اجباریست

زندگی

             چرخه ای تکراریست

و اختیار

             چه دلخوشی ساده ایست

تیک تاک لحظه ها را می شمارم.

تا شاید

تیک تاک حضورت را در لحظه هایم بیابم.

اما

گویی

همیشه جوینده یابنده نیست!

تو

هیچ گاه نبوده ای

از ازل

تو

هیچ گاه نخواهی بود

تا ابد

تو

ثمره ی

همخوابگی

تخیلات

از ما بهترانی

شاید

درد

ناله

تو آبستن افکاری

درد

ناله

تو فارغ نمی شوی