محمد نویدفر(مسیحا)،جاودانه ترین و عزیزترین دوست نادیده ام
از سرطان
از این بیماری هولناک
که بی رحمانه
گسترش یافت
در خون زلال تو
که سرشار از مهربانی و انسانیت بود
و تو را
که شاپرکی بودی
به ۲ ماه
انتظار زهرآگین
در ابعاد محدود دنیا واداشت
چقدر دردناک بود
آن لحظه که گفتند:
دیگر امیدی به ادامه ی حیات نمانده است...
و تو
یک به یک
لحظه های روز و شب را شمردی
تا لحظه ی وداع در بیمارستان رضوی مشهد رسید...
می دانم
تو هیچ گاه تسلیم مرگ نشدی
از دردت با هیچ کس سخن نگفتی
و تا آخرین لحظه
به تنهایی
به مبارزه ات با مرگ ادامه دادی
تو قهرمان ۱۷ ساله ای
تو تا ابد برای من جاودانه ای
واژه واژه ی نوشته هایت
همراه لحظه هایم خواهند ماند
و من
تو را
تا ابد
یگانه ترین دوست خود خواهم خواند
.
.
.
محمد عزیزم
کاش از آنچه بر وجود نازنین ات می گذشت
با من سخن می گفتی
کاش...
.
.
.
دیروز٬که پس از چند روز به سراغ نیوند آمدم٬با خواندن نظر خصوصی که برادرت برایم گذاشته بود٬
تمام هستی در مقابل چشمانم تیره و تار شد و اشک به مهمانی جغرافیایم آمد...
.
.
.
آخرین سروده ات:
چندین بار پاره شد ،مچاله شد
تمام عمر و شاید تمام آرزو هایم در چند سطر خلاصه شد
کلید گم شدنم در فضای خالی فنجان چه خوب پیدا بود
یک فنجان قهوه تلخ زندگی ، دو قاشق مرگ
چند لحظه بیشتر به ابد نمانده است
خلاصه من از روی میز دست به دامان پنجره شد ، عاشق باد
حجم پهن سقف سرد سنگین اتاق را روی سینه ام احساس میکنم
آغوش خسته چشمانم را برای آخرین بار
برای دنیا باز میکنم
فردا دوباره خورشید به مهمانی خانه ام خواهد آمد
تاغروب در انتظار صدای پای من خواهد ماند
و خلاصه من تا ابد در آغوش باد
نخوانده خواهد ماندم.مسيحا
آری،می شناسم تبار و ریشه ی خود را!