به خاله شهناز عزیزم

آخرین باری که به خانه ی ما آمدی 5 اسفند بود

آخرین باری که بوسیدمت 6 اسفند

آخرین باری که دیدمت 6 فروردین

آخرین باری که صدایت را شنیدم 25 فروردین

.

.

.

3 سال با سرطان لعنتی مبارزه کردی...

مگر خودت نگفتی که به خاطر همه ی ما که عاشقانه دوستت داریم باز هم مبارزه می کنی؟!

پس چرا تسلیم شدی؟!

آخه چرا؟!

تو که همیشه نماد مقاومت بودی!

.

.

.

امشب اولین شبی ست که دیگر قلبت برایمان نمی تپد...

و قلب ما تا همیشه با یاد تو خواهد تپید...

اشکیم و درد و حسرت و آه ...

آرش عزیزم

درد است که در اوج جوانی

ناگهان طعم مرگ را بچشی 

و هم آغوش خاک سرد شوی!

خاک،خاک،خاک...

نه ...

تپش های قلب ما هنوز تو را می خوانند

تو زنده ای و در ما جاودانه ای!

من از هر چه جاده و ماشین بیزارم...

از آن تصادف لعنتی

که همه ی ما را از آغوش پر مهر تو محروم کرد...


ببرهای نازنین ام...

چرا؟؟؟

وقتی که توانایی نگهداری از

ببرهای در حال انقراض مازندران را ندارید!

آن ها به این مملکت می آورید

و به کشتن می دهید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درگذشت نابهنگام مهندس رحیمی(مدیر کل راه و ترابری استان مازندران)...

مرد راه بود

و پیوسته در راه خدمت به مردم گام برمی داشت

جلسه پایان یافت

و در آن شب زهرآگین

حادثه امان نداد

راه بازگشت به خانه به انتها نرسید

همه ی ما یتیم شدیم

همه ی ما رفتن ات را گریستیم

دگرباره کی این سرزمین مردی چون تو را به خود خواهد دید؟!

                                                                                    


89/8/15

*به یاد او و به پاس زحمات بی دریغ و ماندگارش*


محمد نویدفر(مسیحا)،جاودانه ترین و عزیزترین دوست نادیده ام

بیزارم

از سرطان

از این بیماری هولناک

که بی رحمانه

گسترش یافت

در خون زلال تو

که سرشار از مهربانی و انسانیت بود

و تو را

که شاپرکی بودی

به ۲ ماه

انتظار زهرآگین

در ابعاد محدود دنیا واداشت

چقدر دردناک بود

آن لحظه که گفتند:

دیگر امیدی به ادامه ی حیات نمانده است...

و تو

یک به یک

لحظه های روز و شب را شمردی

تا لحظه ی وداع در بیمارستان رضوی مشهد رسید...

می دانم

تو هیچ گاه تسلیم مرگ نشدی

از دردت با هیچ کس سخن نگفتی

و تا آخرین لحظه

به تنهایی

به مبارزه ات با مرگ ادامه دادی

تو قهرمان ۱۷ ساله ای

تو تا ابد برای من جاودانه ای

واژه واژه ی نوشته هایت

همراه لحظه هایم خواهند ماند

و من

تو را

تا ابد

یگانه ترین دوست خود خواهم خواند

.

.

.

محمد عزیزم

کاش از آنچه بر وجود نازنین ات می گذشت

با من سخن می گفتی

کاش...

.

.

.

دیروز٬که پس از چند روز به سراغ نیوند آمدم٬با خواندن نظر خصوصی که برادرت برایم گذاشته بود٬

تمام هستی در مقابل چشمانم تیره و تار شد و اشک به مهمانی جغرافیایم آمد...

.

.

.

آخرین سروده ات:

چندین بار پاره شد ،مچاله شد

تمام عمر و شاید تمام آرزو هایم در چند سطر خلاصه شد

کلید گم شدنم در فضای خالی فنجان چه خوب پیدا بود

یک فنجان قهوه تلخ زندگی ، دو قاشق مرگ

چند لحظه بیشتر به ابد نمانده است

خلاصه من از روی میز دست به دامان پنجره شد ، عاشق باد

حجم پهن سقف سرد سنگین اتاق را روی سینه ام احساس میکنم

آغوش خسته چشمانم را برای آخرین بار

برای دنیا باز میکنم

فردا دوباره خورشید به مهمانی خانه ام خواهد آمد

تاغروب در انتظار صدای پای من خواهد ماند

و خلاصه من تا ابد در آغوش باد

نخوانده خواهد ماند

                                       م.مسيحا

 

 

برای رامین

دریا

گاهی تلخ می شود

آنقدر تلخ

که ناگهان تو را

با تمامی مهربانی ات

به آغوش می کشد

و جسم بی جان ات را

پس از یک روز بی قراری

کلیومترها آن طرف تر

به آغوش ساحل می سپارد

و امروز به آغوش خاک سپرده می شوی

 

 

غم نوشت:

در مراسم خاک سپاری ات شرکت نکردم٬تاکنون هرگز در مراسم خاک سپاری شرکت نکرده ام!

توان باور ندارم!

باور نبودنت سخت است و برای عمه مهری از همه سخت تر...

 

 

 

 

سمانه هم رفت!

امروز٬روز عجیبی بود.

اتفاقی چند نفر از دوستانم را بعد از مدت ها دیدم!

ساناز عزیزم را بعد از ۲ سال دیدم٬در طول این دو سال فرصت نشده بود که همدیگر را ببینیم اما همیشه به هم زنگ می زدیم و از حال و روز هم با خبر بودم.آخرین باری که با هم تماس داشتیم عید بود.

 

تیر ۸۷ بود٬بچه ها یکی یکی امتحاناتشان تمام می شد و رهسپار خانه هایشان می شدند و من و چند نفر از دوستانم تا آخرین روز امتحانات٬امتحان داشتیم و همچنان در خوابگاه به سر می بردیم٬در همان روز های سخت و گرم و دلگیر بود که خبر تصادف سمانه  که بعد از امتحاناتش رهسپار خانه گشته بود٬در خوابگاه پیچید و سمانه مهمان کما شد و زندگی نباتی اش را آغاز کرد.آن روزها همه در شوک به سر می بردیم.از آن تصادف همه جان سالم به در بردند و تنها سمانه ی عزیز من به آن حال و روز دچار شد.

سمانه دانشجوی رشته تربیت بدنی٬ورودی بهمن ۸۵ بود٬زلال ترین و مهربان ترین دختر دانشگاه!

خیلی دوست اش داشتم خیلی!از همان اولین باری که دیدم اش٬جذب وجود پاک اش شده بودم.

سمانه و ساناز هم اتاقی بودند و دوستیشان زبان زد خاص و عام بود!بعد از آن اتفاق ساناز نابود شد٬اما در تمام این ۲ سال هر روز با سمانه تلفنی صحبت می کرد و با وجود فاصله زیاد بارها به ملاقات اش  رفت٬سمانه تنها با شنیدن صدای ساناز اندک عکس العملی از خودش نشان می داد......

من٬نمی توانستم باور کنم و طاقت دیدن سمانه را با  آن حال نداشتم...در تمام این دو سال همیشه خاطرات زیبای با او بودن همراهم بود و همیشه از ساناز جویای حال سمانه می شدم....

امروز همین که ساناز را دیدم از سمانه پرسیدم٬سکوت کرد و اشک هایش سرازیر شد!منم هم فقط بهت زده نگاهش کردم و اشک ریختم...گفتم:کی؟...گفت:۷فروردین...گفتم:چرا به من نگفتی؟...گفت:می دانستم طاقت اش را نداری...گفت:خواسته خداست دیگر٬قسمت اش این بوده شاید....با خودم گفتم:خوش به حال ساناز که می تواند با این حرف ها اندکی خودش را آرام کند٬من که هیچ وقت نمی خواهم و نمی توانم که اتفاقات را به حکمت و تقدیر گره بزنم و خودم را گول بزنم و آرام کنم...

سمانه ی عزیزم یادت در تمام لحظه هایم جاریست