احتمالاً بدترین روز در بند 350 روز اعدام فرزاد کمانگر،فرهاد وکیلی و بقیه بود.فضای بند در آن روز بهت زده،غم زده و وحشت زده بود.من فرزاد کمانگر رو آبان 88،چند مرتبه در کتابخانه ی بند 7 اوین دیدم.در اون زمان هنوز به 350 منتقل نشده بودم.در اون چند دیدار کوتاه،فرزاد رو آدم پر مطالعه،نسبتاً منعطف و با روحیاتی خشونت گریز دیدم که این ویژگی ها با اتهاماتش سازگار نبود.فرزاد به خبرهای اغراق آمیزی که از زندان اوین بیرون می رفت انتقاد داشت و احتمالاً فکر می کرد من در جریان این خبر رسانی ها هستم،من هم از خودم رفع اتهام کردم و گفتم: این بار چنان بلائی به سرم اوردند که من از ترس اینکه مشکلی برای دوستانم ایجاد بشه،اصلاً به اونها زنگ هم نمی زنم،چه برسه اینکه خبر رد کنم!بعد از این که به 350 منتقل شدم،دیگه فرزاد رو ندیدم.امّا فرهاد وکیلی هم بند و هم اتاق خودمان بود و نزدیک 6ماه در 350 با هم حبس کشیدیم.روز قبل از اعدام فرهاد رو که در حال بازی والیبال بود صدا زدند و از اونجا که اون زمان وکیل بند بود،خارج شدنش از بند غیر عادی نبود،امّا خوب بعد از قطع شدن تلفن ها تقریباً همه بدترین حس ممکن رو داشتند تا صبح فردا که برای بردن وسایلش اومدند و از قضیه با خبر شدیم.البته فرهاد فردی کاملاً متفاوت با من بود و ما در اکثر موارد مثل مسائل اتاق،مسائل بند و مسائل سیاسی نظرات متفاوتی داشتیم امّا این باعث نمی شه نظرم رو در مورد ناعادلانه بودن این احکام ابراز نکنم.البته منظورم از بی عدالتی عدم تناسب بین حکم و جرم نیست،چون من از پرونده ی این بچه ها اطلاع دقیقی ندارم،اون چیزی که نظر منه روند قضائی است که منجر به صدور حکم  می شه و چون این روند در مورد دیگر پرونده های سیاسی هم دنبال می شه،امکان قضاوت در مورد اون خیلی راحت و ممکنه.فکر کنم هر عقل سلیمی بپذیره که یک قضاوت عادلانهباید 5 تا شرط داشته باشه،اوّل اینکه دو طرف دعوی بتونند از حداکثر توانائی و ظرفیت خودش برای اثبات ادعاشون استفاده کنند.دوّم اینکه هیچکدوم از طرفین برای اثبات ادعاش از عامل زور و خشونت استفاده نکنه.سوم این که قضاوت کننده بی طرف باشه و هیچ نوع وابستگی و یا منفعتی در دعوی نداشته باشه.چهارم اینکه حداکثر نظارت ممکن بر روی قضاوت وجود داشته باشه و پنجم اینکه به علت امکان همیشگی وجود خطا در قضاوتهای بشری،هیچ تصمیمی گرفته نشه که قابل تصحیح نباشه...نظر من اینه که هیچ کدوم از این موارد در نظام قضایی ایران و علی الخصوص در پرونده های سیاسی در حد و حدود متوسط و حتی ضعیف هم اجرا نمیشه و برای هر کدوم از شرایط بالا مثال نقض های فراوانی وجود داره.اولاً متهمین سیاسی به سختی برای دفاع از خودشان وکیل اختیاری می گیرند و وکیل هم به سختی در جریان پرونده قرار می گیره و در نهایت هم قضات کمترین توجه ممکن رو به دفاعیات وکیل می کنند.ثانیاً متهم در مراحل بازجوئی در شرایط سخت نگهداری میشه و گاهی با اعمال خشونت مجبور به حرف زدن در مورد خودش میشه.ثالثاً هیئت منضمه ای در کار نیست قاضی هم به صورت مشخص خودش را در جبهه ی مقابل متهم تعریف می کنه.رابعاً دادگاه پشت درهای بسته است و مردم،خبرنگاران و رسانه ها حق نظارت و ورود به جریان پرونده رو ندارند.خامساً حکم اعدام با اینکه مجازاتی غیر قابل تصحیحه ولی باز هم در ایران مجازاتی معمولیه!با این اوصاف فکر کنم کاملاً منطقی باشه که احکام صادره در دادگاه انقلاب را از لحاظ روند قضائی حاکم بر اون غیر عادلانه بدونیم.البته حتی اگه کسی به فرض محال پیدا بشه و تمام استدلالهای ن رو با دلیل منطقی رد کنه،باز هم من از ادّعای خودم دست بر نمی دارم،به یک دلیل ساده اون هم تجربه ی شخصی خودمه!سیستم قضائی که بتونه از پرونده شفاف و پاک من 15 سال حبس و 10سال حبس قطعی دربیاره،حتماً یک جای کارش به صورت جدی می لنگه...!باور کنید بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که اگه به همین سادگی و بی دلیل حکم به این سنگینی گرفتم چقدر خوب شد که همینطور الکی الکی اعدام نشدم!...بگذریم،اتفاقات بد اون فقط به اعدام ختم نشد.ظهر همون روز مهدی محمودیان،دکتر سلیمانی،دکتر رفیعی،مهندس طبرزدی،رسول بداغی و آقای سحرخیز رو هم از ما جدا کردند و سه نفر شون رو به رجائی شهر و سه نفر دیگه رو به شهید کچوئی انتقال دادند،من فکر نمی کنم هیچ زندانی انتخاباتی به اندازه دکتر سلیمانی رنج کشیده باشه،رنجی که اگر چه بیانش نمی کرد امّا اگر دقیق می شدی،توی نگاهش،توی حرف زدنش و حتی راه رفتنش دیده می شد.مهدی محمودیان هم که بمب انرژی،روحیه و خنده بود و وقتی رفت حجم خالی خنده  رو توی بند،همه حس کردند...یادمه اون روز و در طی اتفاقاتی که افتاد،تأثری از خودم نشون ندادم و این در واقع تصمیم همیشگی ام در مواجهه با وقایع ناخوشایند بود،امّا خب عصری که رفتم توی تختم دراز بکشم،دیدم خوابم نمی بره،احساس درد عجیبی توی سلول سلول بدنم بود،انگار تمام وجودم درد می کرد...!


                                                                                               ضیاء نبوی-زندان کارون اهواز

                                                                                                           آبان ماه 1389