سرریز های ذهن من(272-)
تیغ رگ ات را به آغوش می کشد
و بر خویش سخت می فشرد
خون بر هستی ات جاری می شود
از تو٬حتی ناله ای هم بر نمی آید
چرا که انتظار دیرینه ات پایان می یابد
مرگ٬هم بستر ات می شود
یگانه هم بستر بی ریا ات!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 15:47 توسط نوشین
|
آری،می شناسم تبار و ریشه ی خود را!