تبليغاتX
نیوند
   


میلادت تا همیشه جاودانه ست

بهمن شاه رگ ماه هاست

در دل سپید برفی اش،سبز است

سوز سرمایش،گرمابخش است

ماه خیزش و خروش است

ماه عصیان است

ماه تولد است

ماه تولد توست

ماه توست


نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390  ساعت 0:0  نویسنده: نوشین  |

 

به سعید کاظمی

نمی دانم بر تو چه گذشت

نمی دانم

خودکشی یا اوردوز یا ...

می گویند شب را که به خواب رفتی

صبح دیگر به مهمانی چشمانت نیامد

من به زلالی و انسانیت تو ایمان دارم

و فقط می دانم

امروز غروب،ناگهان فهمیدم

فردا هفتمین روزی ست

که دیگر نیستی....


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390  ساعت 22:50  نویسنده: نوشین  |

 

به توسکا...

17 شهریور بود که آمدی

تا بعد از مدت ها،شبی را با هم باشیم

به یاد آن شب ها،که تا خود صبح حرف برای گفتن داشتیم

کمی حرف زدیم

تو از خستگی روی تخت من خوابت برد

ترسیدم که مبادا سرما بخوری

به آرامی تو را در پتویی که روی آن خوابیده بودی،پیچاندم

آنقدر آرام و ناز خوابیده بودی

که دلم خواست عکسی به یادگار از آن لحظه ات داشته باشم

پای کبودم را یادت هست؟

رفتم دوربین را از کمد بردارم،درش خورد به پای ام

آنقدر مست حضورت بودم که دردی حس نکردم

بعد از گرفتن عکس

کنارت نشستم

چشمانم را به تو دوختم

آنقدر نگاهت کردم

تا از تمام دلتنگی هایم تهی شدم

و سرشار شدم از تو و خاطراتمان

و تا صبح از شوق حضورت

خواب به چشمانم نیامد

***************************

از بابلسر که برگشتیم

داشتم از دلتنگی خفه می شدم

از همان لحظه ای که خداحافظی کردیم

دلتنگ ات شده بودم

در اتاق ام را که باز کردم

جای خالی ات

دل ام را تنگ تر کرد

به تخت ام پناه بردم

به امن ترین نقطه ی دنیایم

که غرق عطر تن ات شده بود

دل تنگ ام را از یاد بردم

و آن شب را چه آرام

در عطر تن ات خوابیدم


                                                                مهرماه 90


نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390  ساعت 23:54  نویسنده: نوشین  |

 

آخر اين چه شکستن است
که هر صبح به اميد يکی غروب و
هر غروب
خيال صبح ديگری شايد؟
يعنی بعد از اين همه وزيدن و زمهرير
نمی‌دانيد نجات نهايی پروانه
در تحمل پاييز نيست؟

 

*سید علی صالحی*


نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390  ساعت 10:21  نویسنده: نوشین  |

 

سر ریز های ذهن من(264-)

الی جانم

عزیزکم

خودسوزی های مداوم

تنها از آن تو نیست

همه ی ما به آن دچاریم

و این مملکت،گور دسته جمعی ما ست!


نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390  ساعت 19:35  نویسنده: نوشین  |

 

...

آن روز

که ما کنار هم باشیم

و یا به یاد هم باشیم

روز من است

روز تو ست

روز ما ست


نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390  ساعت 22:53  نویسنده: نوشین  |

 

سر ریز های ذهن من(265-)

هرگز نتوانستم

                   دور چشمانم خط بکشم

به همین خاطر

                   هنوز یاد نگرفتم خط چشم بکشم


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390  ساعت 11:17  نویسنده: نوشین  |

 

...

پس از کابوسی طولانی از خواب می پرم.خودم تپش های تند قلبم را می شنوم و در هوای دلگیر اتاقم مبهوت می مانم.خوب می دانم که دیری ست خوابی عمیق،طولانی و آرام را به خود ندیده ام.اما نمی دانم این کابوس حاصل غفلت چند دقیقه ای چشمانم در یک شب تاریک است یا در روزی که روشن است.روزی که تمام روشنی اش از نور خورشید است و بس.روز! از آن روزهایی که من همیشه از آن ها فراری ام.روزهای شلوغ،مبهم،سردرگم،دردناک و... من عاشق شب ام!و سیاهی و سکوت اش را همیشه به جان میخرم.دلم می خواهد تمام شب را زندگی کنم!تمام ام را زندگی کنم!و پیش از آن که خورشید طلوع کند بخوابم.خوابی مطلق!چقدر خوب است تمام روز را خوابیدن.مگر روز چه دارد؟جز نفس کشیدن در جامعه ای که خفه ام می کند و اشک هایی که بی اختیار در خیابان سرازیر می شوند،هر گاه که کودکی را در حال فروختن آدامس و باطری و فال و...می بینم...هیچ کس و هیچ چیز سر جای خودش نیست.مردمی که برای تأمین زندگی کارند.مردانی که مردانگی را از یاد برده اند و زنانی که زنانگی خود را به یاد نمی آورند.زنان!اکثر زنان این جامعه بی آنکه بدانند،حتی با خود هم غریبه اند!یا خود را در چادر سیاه فراموشی پیچیده اند و یا در خودآرایی،خود را مدفون کرده اند!

انسانیت از دست رفته است!انسان از دست رفته است و گم شده است!!!

روز هیچ ندارد.روز حالم را بهم می زند.من از روز بیزارم.اصلاً من از روز می ترسم.من از گم شدن می ترسم....


نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390  ساعت 17:0  نویسنده: نوشین  |

 

دل!

حاکم اگر شدی

بگو حکم دل!

چرا که دل است که

هوای کسی را می کند

بی تابی می کند

هوس می کند

غش می کند

عشق می ورزد

یه نقطه می شود

یه ریزه می شود

آشوب می شود

خوش می شود

سنگ می شود

داده می شود

زده می شود

نرم می شود

زنده می شود

تنگ می شود

گرم می شود

سرد می شود

ضعف می رود

شور می زند

لک می زند

بهانه می گیرد

درد می گیرد

می گیرد

می شکند

می خواهد

می بازد

می سوزد

می پوسد

می میرد

.

.

.


نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390  ساعت 23:56  نویسنده: نوشین  |

 

به مادربزرگ بی همتایم

شش سال پیش

داغ تابستان بود

که رفتی

و داغ آغوش داغ ات را

تا همیشه بر دل ام گذاشتی


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390  ساعت 19:6  نویسنده: نوشین  |

 
عکس نویسنده

آری،می شناسم تبار و ریشه ی خود را!
سیر ناشدنی همچون شراره ی سوزان
بر خود می تابم و خود را می سوزم
هر آنچه فرادستم آید همه چون برق آذرخش،
هر آنچه پس پشت می نهم همه چون خاکستر:
من همانا شراره ی سوزانم!


صفحه نخست
نوشین
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

 

« سر ریز های ذهن من
« زخم های چکیده از سیاست
« ...
« باتوم نقد
« از ديگران دوست داشتني ام
« مرگ زنده گي

 

 

« شبیخون بلا (توسکای من)
« لبهایت،به انضمام ماتیک(آرش عزیزم)
« خودسوزی های مداوم الی(الی نازنینم)
« بارون(مرجان عزیزم)
« کرم شب تاب(سروش ستایش)
« بارانی ترین لحظه ها(م.نهانی)
« باران(شکوفه ی بی نظیرم)
« بیدار خفته(امیر محمد ابطحی)
« هم نوایی(رویا)
« چای تلخ(امیر ارسلان کاویانی)
« ته سیگارهای دختر هار
« ویان(ماهور)
« هفت آرزو(مسعود)
« گل تن
« هرزه نگاران
« خاطره ای خاطره شد(محسن صادقی)
« بـــرهنه در بـــاد(مسیح اسمعیلی)
« مهراندیش("مهرزاد مهراندیش")
« واژه به شرط چاقو(صيام سلطانی)
« نفس(پريسا)
« باید ماند تا انتها،شاد و سرحال(معین)
« اِپوخه(وصله)
« رسپینا(ساجده زمانی)
« یک با یک برابر نیست(متین)
« ارديبهشت(داریوش معمار)
« کلاغ شورشی3
« هرزه نگاران
« نت فالش(حسام)
« گذشته های متمایل به حال (کامیار)
« پشت و رو (پرنیان مختاری)
« لحظه های محتضر(نهال)
« سکانس
« گربه ای در خانه ی خالی(الهام میزبان)
« شعرهای یک ماهی سیاه آسمون جُل(فهیمه حسینی علی آباد)
« رقص روی سیم های خاردار(فاطمه اختصاری)
« خودسوزی های مداوم اِلی

 

 

.: طرح نیوند :.